عید نوروز

از سوسک مي ترسيم................از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نميترسيم
از عنکبوت ميترسيم................از اينکه تمام زندگيمون نار عنکبوت ببنده نمي ترسيم
از خوب سرخ نشدن سبزي قورمه سبزي ميترسيم................از سرخ شدن ادما از خجالت نميترسيم از
سرما خوردگي ميترسيم................از سرخورده کردن دوستامون نميترسيم
از شکستن ليوان ميترسيم................از شکستن دل ادما نميترسيم
از اينکه بهمون خيانت کنند ميترسيم................از خيانت به ديگران نميترسيم
از کم بودن آجیل شب عید و یا سین های هفت سین و مطابق مد نبودن کفش و لباس و غیره میترسیم ......... از اینکه ممکنه کسی تو این روزها اصلا یک پشیز هم برای برای عید در جیب نداشته باشه نمیترسیم
نورزو باید مبارک باشه ولی شاید برای کسی در همین نزدیکها مبارک نباشه غرق شدیم و گرداب بخود اندیشیدن ما رو از تفکر نسبت به دیگران بازداشته ... غرقه ایم در رزوها و در خودها
عید نوروز باید سال نو بشه ؟؟؟ یا آدمها هم باید تفکر نو پیدا کنند ....!؟
چند نفر در همین نزدیکی هستند که دستانشان نورزو می طلبد و گرمی میجوید ... خوب نگاه کنیم میبینیم .


گل باصفاست اما ...

عشق از من و نگاه تو تشکیل می شود

گاهی تمام من به تو تبدیل می شود

وقتی به داستان نگاه تو می رسم

یکباره شعر وارد تمثیل می شود...

ای عابر بزرگ که با گام های تو

از انتظار پنجره تجلیل می شود

تا کی سکوت و خلوت این کوچه های سرد

بر چشم های پنجره تحمیل می شود

آیا دوباره مثل همان سال های پیش

امسال هم بدون تو تحویل می شود؟

بی شک شبی به پاس غزل های چشم تو

بازار وزن و قافیه تعطیل می شود

آن روز هفت سین اهورایی بهار

موعود! با سلام تو تکمیل می شود

 

زهرا بیدکی

تا لحظه‌ی تحویل سال مانده است

Khoda lanat nakone harki ro ke uP ro nasakhte

age ye manbaee khabariye khob mikhayn ke bitarafam bashe in site khobie

http://www.commondreams.org

اسلام و ...

سلام

خدمت تمام شما دوستان و شیعیان جهان و مولی و صاحبمان حضرت ولی عصر -اروحنا لتراب مقدمه الفدا- میلاد پر سعادت حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی -صلی الله علیه و آله- و ششمین اختر سپهر ولایت حضرت امام جعفر صادق -علیه السلام- رو تبریک عرض می‌کنم


امروز مقاله‌ای رو از سایت آقای بروجردی در جلسه عقاید خوندم که دوستان پس از در آمدن شاخ از من خواستند که مطلب رو اینجا بذارم لذا من این مطلب رو ادامه‌ی ملب برای شما گذاشتم

هزار پنجره واشد در آن پگاه مقدس

که عشق در تو درخشید از آن نگاه مقدس


دلیل خلقت آدم! دوباره بار امانت

و اشتباه ملائک در آن گناه مقدس


به پاس آینه واری در آن دیار غباری

چقدر آه کشیدی، چقدر آه مقدس


مسیر سیر و سلوکت مدار سیر ملائک

صراط سیر نگاهت دو شاهراه مقدس


بهار بی تو چه دارد؟ ادای سبز طراوت

و با تو: عشق،علی(ع) را و چند ماه مقدس


نظد بلال تو باشم؛ بگو صدای که باشم

در این غروب اذان همان سیاه مقدس


فرشته‌تر شدن ای دل همیشه قسمت ما نیست

مگر به گوشه‌ی چشمی از آن نگاه مقدس

سید اکبر میرجعفری

ادامه نوشته

با کی؟

اگه بخوای بری آفریقا صحرا نوردی ترجیح میدی با کدامیک از بچه های دوره بری و چرا؟

نکته:صحرا حیوانات درنده و وحشی دارد!!!

                                             ریسکD-:

تو این مدت وبلاگ رو می خوندم ولی حال مطلب یا نظر گذاشتن نداشتم ولی امروز از طرف یکی یه پیشنهاد در مورد آینده بهم داده شد که خیلی حالم رو گرفت !

اولش از این که نمی دونستم تهش چیه ترسیدم ولی بعد از کلی فکر به این نتیجه رسیدم که ما آدما با تموم ادعایی که داریم هیچی از خودمون نمی دونیم و تمام زندگیمون روی ریسک کردن حالا درصدش کم و زیاد میشه ولی هیچ وقت حذف نمی شه!
به نظر شما بزرگترین ریسکی که آدما تو زندگیشون میکنن چیه؟

درد دل

Untitled 1

خداحافظ ...نگامی که کودک بودم در میان شور هیجان کودکانه خود مثل تمامی هم سالانم آرزوهایی داشتم

آرزوهایی که شاید هیچگاه تحقق نیافتند ولی هنوز با من هستند با حس کودکیم با سالهای دورم با ...

 وقتی بچه بودم مثل همه‌ی بچه‌ها دوست داشتم بزرگ بشم به مدرسه برم بعدش خوندن و نوشتن یاد بگیرم بعدش برم راهنمایی بعدش برم دبیرستان بعدش برم دانشگاه بعدش بعدش بعدش

و الآن من در یکی از این بعدها هستم بعدهایی که آرزویش را داشتم بعدهایی که برای آمدنش لحظه شماری می‌کردم برای دانشگاه برای رانندگی برای هزار تا چیز اما نمی‌دونم چم شده انگار این دانشگاه و رانندگی و سواد و ... راضیم نمی‌کنه یا آرزوهام خیلی غلط بوده یا الآن غلط زندگی می‌کنم

همیشه در زندگی بسیار پر شور و هیجان بودم اما انگار دیگری از آن شور هیجان صادقانه خبری نیست دوستهای قدیم رفته‌اند و دوستان جدید به مثال دوستان سعدی(این دغل دوستان که می‌بینی/مگسانند دور شیرینی) دوستی می‌کنند شور و هیجانم فقط رولی است که از بس آن را بازی کردم در آن متبحر شدم

فکر می‌کنم مشکلم این باشه که همیشه قدر امروز را نمی‌دانم بچه که بودم که قدر آن را نمیدانستم ؛ آن روز که در دبستان بودم قدر آن را؛ و آن روز که با شما بودم قدر آن، هنوز که هنوز است لحظات شیرین زندگی‌ام در کنار همان دوستان قدیم رقم می‌خورد همان دوستان بی شیله همان‌ها که به معنی اتم کلمه رفیق بودند، دوست بودند و هم دوره

یاد تلاشهای دوم دبیرستانم که می‌افتم یاد تلفن‌های شبانه‌ام با محمد جعفر یاد طرح بی سابقه‌ی 52 مجری جشن یاد تلاش برای یکپارچگی یاد روزهای خوب گذشته یاد یاد یاد یاد یاد یاد دلم شدیدا می‌گیره

یک اظهار نظر

توی فیلم یک تکنه نان رضا کیانیان در نقش پیرمرد آسیابان به سرباز می‌گه:"دلت گرفته؟... خوب دل داشته باشی می‌گیره دیگه."

 یک خواهش

خواهشان غرق روزمره تون نشین چند وقت یکبار به گذشته به دوستاتون هم فکر کنید بلکه شاید با هم باشیم

یک دعا

خدایا این با هم بودن بچه‌های ما رو مایه‌ی خیر قرار بده و همه‌ی ما را در راه دین خود استوار نگه دار  

نگران

 لب به سخن باز کنم، از اندوه به میان می آید کلامم

این دهان طعم چه گناه ها نچشیده است!

شیرین ترین گناهم؟

شاید طالع آذر، ستاره ی ثور، قمر در عقرب باشند!

اما؟

نه من ماه بودم و نه تو ستاره ی ثور...

ما فقط یک ادعای آسمان بودیم.

 

عشق...

این همه کبوتر و یک شمع...

این همه عاشق و یک عشق...

این همه بنده و یک مولا....

ادامه نوشته

؟؟ نفهميدم جي بزارم ؟؟

سلام به همه

اول شهادت  نبي اكرم و امام حسن و امام رضا (عليهم السلام) را  به امام زمانمان (عج) تسليت عرض ميكنم.

دوم اينكه به نظر شماها اصلا خدا براي جي ما رو فرستاد زمين؟ علت زندكي ماها تو اين دنيا جيه؟

بهشت و جهنم


روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم
بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و
يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک
ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی
داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی
و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی
با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده
بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش
ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از
بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در
دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو
جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در
را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش
روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را
داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد
روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط
احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا
بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر میکنند

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می
شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می
اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند،
این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را
دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را
دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی
نخواهد شد