می خواهم خاطره ی مسافرت آخرم به مصر که تاثیر زیادی را بر من گذاشت برای شما بازگو کنم. من فردی هستم برخاسته از کویر، دیاری که در آن آبادی و رفاه نیست ، و از طرفی از طبقه تحصیل کرده هستم  با همان حال و هوا و فضای فکری خاص خودش و در آخر از گروهی هستم که وابسته به طلا و زور و زر نیست چرا که اصالتا زاده فقر و سختی هستم و از طرف دیگر رشته اصلی کارم هم تمدن است. برای همین همواره تمدن ها و آثار بزرگ بشری را بزرگترین افتخار نوع بشر می دانستم و همه جا به دنبال آن می گشتم که ببینم و بشناسم که این قوم چه اثری را خلق کرده اند. اینها میراث عزیز بشریت بود در نظر من، تا اینکه در این سفر آخر به مصر رفتم و از هر کسی بیشتر شیفته بودم که آن را ببینم و از اینکه به این سفر رفته بودم احساس موفقیت می کردم. در آنجا با راهنمایم به دیدن اهرام رفتیم و من متحیر شدم از این همه عظمت و شگفتی، اینها 800 میلیون قطعه سنگ بزرگ بود که از فاصله ای حدود 1000 کیلومتربر دوش بردگان به اینجا آورده شده بودند تا زیر آن جسد مومیایی شده فرعون دفن شود،همین. متحیر شدم از این همه عظمت ولی در ضمن گفتم اون سنگهای متفرق در اون گوشه چیست؟

 راهنما گفت: اونا چیزی نیست،سنگه.

گفتم: خب اینها هم سنگه.

گفت:اینها دخمه هایست که به طول چند کیلومتر در زمین حفر شده و بردگانی که در زیر فشار حمل این سنگها می مردند این جا مدفون شده اند، هر روز صد یا دویست نفردر طول سی سال زمان ساخت این اهرام می مردند.

نظام بردگی که آن تمدن عظیم را ساخته بود باعث شد که هیچگاه چرخ و اهرم اختراع نشود چون که نیازی نبود و بردگان حتی بسیار ارزان تر از چهار پایان تمام می شدند. فرعون گفته بود که همان طوری که این بردگان در زندگانیشان نگهبان قصر ها و خانه های ما بودند، ارواحشان نیز باید بعد از مرگ در اطراف گورهایمان نگهبان شکوه و عظمت ما باشد برای همین این دخمه ها را در اطراف اهرام قرار داد.

متاثر شدم. کناردخمه ها آمدم و نشستم، ناگهان دیدم که چه رابطه خویشاوندی نزدیکی میان من و کسانی که دراین دخمه دفن شده اند وجود دارد، گویی همه اینها برادر من هستند و از آن جا به اهرام با شکوه نگاه کردم و دیدم که چقدر من با این شکوه و جلال اهرام بیگانه هستم و حتی نسبت به آن کینه دارم چرا که تمام این آثار عظیم تمدن بشری بر دوش و استخوان اسلاف من  ساخته شده اند. به کلی متاثر شدم، به هتلم رفتم و نامه ای نوشتم به برادر خودم که در زیر ظلم  وستم فراعنه مدفون شده بود. او 5000 سال پیش مرده بود و من خواستم که اخبار این 5000 سال را که او نبوده و ندیده  به او بدهم.

برایش شرح دادم که وقتی که تو رفتی ای برادر ما همچنان در حال ساختن تمدن ها بودیم. گاه ما را دسته جمعی می بردند به جنگ ، جنگ با کسانی که آنها را نمی شناختیم ، اگر کشته می شدیم درد و رنجش مال روستاهای ما و والدینمان بود و اگر ویران و قتل عام می کردیم پیروزیش و غنایمش برای حاکمان ما بود و ما همچنان در کار ساختن گور های فراعنه بودیم که ناگهان آنها تغییر رویه دادند، دیگر به گورهایشان اهمیت نمی دادند و ما دیگر لازم نبود که آن اهرام عظیم را بسازیم .خوشحال شدیم اما این خوشحالی زود گذر بود و ما باز سنگها و ستون های عظیم را بر پشت خود حمل کردیم اما نه برای گورهایشان بلکه برای قصرهایشان و مانند تو هر نسل در زیر این قصرها می مردیم، اما برادر ناگهان مژده ای آمد. پیامبرانی بزرگ بر روی زمین برخاستند که به ظاهر از جانب خدا برای نجات ما آمده بودند : بودای بزرگ ، زرتشت بزرگ ، مانی بزرگ ، کنفسیوس حکیم. برای نجات ما روزنه ای باز شده بود اما ناگهان دیدم که ای برادر هر کدام از اینها تا مبعوث می شدند  بی درنگ از خانه بعثت خود پایین می آمدند و به کاخی می رفتند. کنفسیوس حکیم با آن همه سخنوری در مورد جامعه و انسان به وزارت لو رسید،بودا که شاهزاده بنارس بود از همه   ما برید و در درون خود برای رفتن به میروانا که نمی دانم کجاست ریاضت ها کشید، زرتشت که در آذربایجان مبعوث شد در آخر به بلخ آمد و راهی دربار گشتاسپ شد، و مانی آمد علیه زرتشت که از نور سخن می گفت و علیه ظلمت بر آشفته بود اما در آخر کتاب آسمانیش را به پای شاپور انداخت و گفت هرکس شکست خورده از ذات ظلمت است و هر کس که پیروز می شود در دنیا از ذات نور است.

آری ای برادرما همچون تو قربانی ساخت این بناهای عظیم شدیم، اما نه، ناگهان دیدم در کنار این فرعون ها و قارون ها طبقه ای جدید به نام روحانیان رسمی به وجود آمد که جانشینان آن پیامبران دروغین بودند و ما در کنار قصرها مشغول ساختن معابد پرشکوه شدیم. روحانیان رسمی با ترفندی تازه به نام زکات اموال ما را غارت کردند طوری که 5/3 املک ایران را برای خود گرفتند باز هم ما را به جنگ فرستادند این بار به نام جهاد.

احساس کردم که خدایان نیز با بردگان دشمنند و دین نیز بند دیگری است بر بردگی ما و کشیشان و موبدان نیز ابزار و وسیله ای دیگر برای تحکیم و توجیه این حکومت ها و نظام ها هستند و معتقد شدم که همان طور که ارسطو می گوید برخی برای آقایی به این دنیا می آیند و برخی برای بردگی، و من یقین کردم که ما برای بردگی آمده ایم.

 

اما برادر ناگهان خبر یافتیم مردی از کوه سرازیر شده است و فریاد می زند که از جانب خدا آمده،من بر خود لرزیدم که نکند این فریبی تازه برای ستمی تازه تر باشد، اما او می گفت که خداوند اراده کرده است که بر بیچارگان منت بگذارد و آنها را پیشوایان جهان و وارثان زمین قرار دهد. شگفت زده شدم که چگونه است که خدایان با بردگان سخن می گویند،اما باز باور نکردم چرا که در گذشته هر بار که باور کرده بودم فریب و دروغی بیش نبود، اما دیدم که او فرد یتیمی بوده و برای مردم چوپانی می کرده است. به او ایمان آوردم به خصوص که تمام برادرانم را گرد او دیدم و به خصوص وقتی که دیدم کاخ او چند اتاق از گل است و بار گاه او تکه چوبی بیش نیست،این تمام دستگاه او بود ای برادرو تا آخر تا بود همین بود. از ایران و آن حکومت های بزرگ فرعونی ظلم و ستم که خود را در پس چهره موبدان پنهان کرده بود گریختم و به نزد آن مرد پیام آور آمدم و در کنار برادرنم با او زیستیم.او از بین ما رفت.

باز ناگهان دیدم ای برادر معابد پر شکوه و عظیم بنا شد به نام او و شمشیرهای فرعون باز بر سر ما کشیده شد، باز نمایندگان آن مرد جوانان ما را به بردگی خودشان بردند و مادرانمان را در بازار های دور فروختند وباز ما را به نام جهاد در راه خدا کشتند و اموالمان را به نام زکات غارت کردند. قدرتی در جهان آمد که در جامه توحید باز همان بتها پنهان شده بود و در معبد و محراب خداوند تمام آن آتش های فریب افروخته شده بود و باز همان چهره های فرعونی وقارونی به نام خلافت الله و رسول الله به جان ما باز تازیانه شرع نواختند. و ما باز به بردگی گرفته شدیم تا مساجد بزرگ وکاخ های پرشکوه را بسازیم، این بار به نام الله.

باور کردیم که دیگر راه نجاتی نیست، نمی دانم ای برادرکه آیا در پیام آن مرد که باور کردم فریب خوردم یا در این نظامی که در سیاهچال های آن می پوسیدم.به کلی نا امید شده بودم.به کجا می رفتم، برگردم به موبدان خودم که همواره همدست و هم داستان قدرت ها و فریب ها بوده اند، یا به همین مسجدها پناه ببرم، اما می بینم که چه فرقی است بین این مسجدها و اون معبدها؟

برادر ناگهان دیدم که این شمشیرها و این مساجد و این چهره های مقدس که به نام خلافت بر روی کارهستند و ما را به بردگی می گیرند، قبل از من برادر یکی دیگه قربانی این محراب ها و شمشیر هاست،علی. او قبل از ما در محراب همین الله کشته شد، و خانواده اش پیش از خانواده من و ستم دیده های تاریخ نابود شدند و خانه اش قبل از خانه ما به نام سنت جهاد و زکات غارت شد و قرآن پیش از آنکه وسیله ای شود برای بیگاری و نابودی من بر سر نیزه شد و علی را شکست. مردی را یافتم بعد 5000 سال که از خدا سخن می گوید ولی نه در دربار پادشاهان، عبادت می کند اما نه همچون بودا تا به میروانا برود و مرد جهاد است برادر،می جنگد اما با  همه آن کسانی که همواره بر سر ما شمشیر می زدند و مرد عدالت است، عدالتی که اولین قربانی آن برادر خودش بود. همسرش که دختر آن پیام آور است همچون خواهر من کار می کند و رنج زندگی را می چشد. و پسرش وارث پرچمی سرخ است.

این بود که ای برادر، بعد 5000 سال از ترس آن قصرها و اون معبد ها که قربانی آن بودم و اون قدرت های هولناک به خانه گلین و خاموش علی پناه آوردم و او امروز تنهاست،یاران آن مرد پیام آور از گرد این خانه رفته اند و همسرش تن به مرگ داده است. او و همه کسانی که به او وفادار ماندند از تبار ما رنج دیده ها بودند،همه.

او برای اولین بار زیبایی سخن را نه برای توجیه بدبختی ما و برخورداری شاهان بلکه برای نجات و آگاهی ما استخدام کرد. او بهتر از دموستنت و بوسوئه خطیب سخن می گوید اما نه در دربار پادشاهان و نه برای احقاق حق خودش بلکه بر سر قدرت ها. شمشیرش را نه برای دفاع از خود بلکه برای نجات ما به کار گرفته است. او بهتراز سقراط می اندیشد اما نه برای اثبات فضایل اشرافیت که بردگان از آن محرومند بلکه برای ارزشهای انسانی زیرا که او وارث قارون ها و موبدان نیست. او خود نه محراب دارد و نه مسجد بلکه قربانی آن است. او با خدا سخن می گوید ومظهر عدالت وتفکر است اما نه در گوشه کتابخانه ها و آکادمی ها که از متن جامعه بی خبرند بلکه او در همان حال که در آسمان ها پرواز می کند ناله یتیمان وجودش را می لرزاند.

او مرد شعرو سخن است اما نه مثل شاهنامه که سراسر قصه سلسله و تبار شاهان است.

 

او مردی در تمام ابعاد انسانی بود. او هم نابغه بود و هم مرد کارواندیشه وجهاد وپاکدامنی واحساس و ایمان بود. او همچون من و تو، با همان دستهایی که سطرهای خدایی را می نویسد چاه می کند. و اکنون ما نیازمندیم، نیازمندیم به یک پیشوا. چرا که تمدن های امروز هر کدام در یکی از ابعاد انسانی غرق شده اند و انسانهای تک بعدی تولید کرده اند.

 

و اکنون برادر، ما در جامعه ای هستیم که به ظاهر بردگی منسوخ شده است و همه آزادیم، اما  نسل من را از درون برای بردگی تازه تر می سازند، اندیشه و دل ما را برده کرده اند، اراده ما را تسلیم کرده اند و ما را به عبادتی آزادگونه پرورده اند و از درون ما ایمان به یک هدف و اعتقاد به مکتب او را از بین برده اند و ما را از اندیشه تهی کرده اند و همانند کوزه ای تو خالی هر چه را که آنها می سازند و می اندیشند می بلعیم.

و ما امروز به نام فرقه و خود او و مخالفش قطعه قطعه می شویم تا هر قطعه لقمه ای راحت الحلقوم در دهان آنها باشیم. پیروان آن پیام آور  را به جان هم انداخته اند. در چنین شرایطی و سرنوشتی که بر جهان و بر ما حکومت می کند با این با او دشمنی می کند چرا که او با دست بسته نماز می خواند و او با این دشمنی می کند چرا که این با دست باز نماز می خواند. دشمن کینه توز یکدیگرند که چرا این بر مهر سجده میکند و او بر فرش. دشمن جنگها وخصومت ها را تا این اندازه تنگ کرده است و ما را به کلی به سمتی که خود می خواهند منحرف کرده اند.

ما بر خلاف تو که اربابت را به سادگی می شناختی و درد تازیانه های شلاق را می فهمیدی و می دانستی که چرا برده شده ای و چه کسی و کی تو را برده کرده است، ما اکنون سرنوشت تو را داریم بی آنکه بدانیم چطور به بردگی این قرن کشیده شده ایم و چگونه غارت می شویم و چگونه تسلیم و منحرف شده ایم و دچار عبودیت های زمینی شده ایم.

اما برادر، علی  تمام عمرش را برای این سه کلمه گذاشت. 23 سال تلاش آن فرستاده خدا برای ایجاد یک ایمان در دل وحشیان متفرق، 25 سال خانه نشینی و سکوت  برای حفظ وحدت مردم مسلمان در برابر امپراتوری روم و استعمار ایران و همچنین  5 سال کوشش و رنج برای برقراری عدالت هر چند که نگذاشتند.

 او و تمام خاندانش قربانی این سه شعار شدند:مکتب،وحدت و عدالت.

والسلام