وقتی دیگر پیرمرد پر حرف اتوبوس شرکت واحد برایم جذاب نیست... وقتی دیگر پاکت های باز نشده اس ام اس برایم جذاب نیست ... وقتی دیگر سوال های احمقانه کودکان از بزرگ تر ها برایم جالب نیست... وقتی قهقهه های بلند گوشم را کر میکنند... وقتی قهوه هم مرا از خوابیدن باز نمی دارد...وقتی چشم هایم خیلی از چیز هایی را که دوست ندارم می بینند... وقتی دیگر موسیقی هم نمی تواند تنهایی مرا التیام بخشد... پی به خیلی چیزها میبرم... شاید ... شاید.
دوست دارم اطرا فیانم را زیر پا له کنم. سنگ دل شده ام؟ بر عکس. اخیرا با هر تلنگری از هم میپاشم. نمیدانم تلنگر ها محکم شده اند یا من شکننده.
خسته شده ام. از این همه پوچی در کنار شادیم خسته شده ام. از چند تکه شدن خسته شده ام.از وجود بی وجود سبک رفتاریم خسته شده ام. از وا پس زدن خواب آخر در اطرافم خسته شده ام. از عدم توازن در زندگیم خسته شده ام. از کنار هم گذاشتن پازل های مسخره هم خسته شده ام.
لعنت بر نوستالوژی. لعنت بر هر چه خاطره است. لعنت بر شعر های بی مفهوم عباس کیارستمی.
دلم کویر می خواهد. دلم بی نهایت می خواهد. دلم فریاد کر کننده می خواهد. دلم تعادل می خواهد