"دربزن دربزن دربزن...

تورا به بعلزبوب سوگند كيست؟

به خدا خياطي انگليسي است كه آمده تا شلواري فرانسوي را تنگ تر بدوزد

پس داخل شو مي تواني اينجا اطويت را داغ كني!"

و من آن خيمه شب بازم كه شايد در دايره كوچك تخيل خود بزرگترين ها را جستجو كرده  و الان...

و به اينجا كه برسي چه مسخره مي نمايد ديدن شيخ زنجير را…

و آن كس كه با حسرت گفت كه ديگر نمي خواهم دربان دوزخ باشم خبر از هر دم دخول نداشت…

من در پي وصالش به هر كجا روانه شدم اما جز آن حركت وضعي دايره هيچ نديدم.

نمي دانم شايد آن سؤال و آن خاطره...؟!

توبه توبه توبه !